فخر ایران؛ مردی که خواب را از چشم صهیونیست ها ربود_مهتاب من

کتاب , شهید فخری زاده , رژیم صهیونیستی (اسرائیل) , دونالد ترامپ ,

[ad_1]
به گزارش مهتاب من

به گزارش خبرنگار فرهنگی مهتاب من از تنسیم، نهمین چاپ از کتاب «شنبه آرام؟» همزمان با سالروز شهادت شهید محسن فخری‌زاده، از دانشمندان هسته‌ای سرزمین، از سوی انتشارات حماسه یاران انتشار شد و در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفت.

این کتاب که به قلم محمدمهدی بهداروند نوشته شده، روایتی است از زندگی این دانشمند سرزمین به روایت همسر. در معارفه این تاثییر آمده است: قیمت زندگی انسان به واسطه مقصد متعالی و خاطرات شیرین او برای رسیدن به آن است. بعد از هشت سال دفاع مقدس در برابر دشمنانی که آمده بودند هستی‌مان را به غارت ببرند، یوسفان یعقوب زمان، مردانه در روبه رو هجوم آنان ایستادند و تصویری از زیبایی و دلبری و عاطفه بر صفحات زرین کتاب تاریخ این مملکت کشیدند. آن دوران گرچه سریع سپری شد و ما تا این مدت مست میِ جام آن پیر میکده‌ایم، اما آنچه ما را توان ایستادن و شِکوه نکردن از ماندن می دهد، سخن‌های از جنس آسمان آن مرد مسافر است.

او به ما خواست کرد نگذارید پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ و خم روزمره زندگی به فراموشی سپرده شوند و ما امروز میراث این این چنین عظیمی را در اختیار داریم. دفاع، فرهنگ و تاریخ، همزادان و همسایگان دیوار به دیواری می باشند که مدام در کنار یکدیگر وجود داشتند.

با آخر یافتن دوران دفاع هشت ساله که از بی‌نظیرترین دوره‌های تاریخی ملت نجیب و فهیم ایران می بود، اراده‌ای بر نگارش این ایام برای ماندگاری آن سر برآورد، که «این جنگ یک گنج است» و باید کاری کرد که نسل تازه و نسل‌های سپس، از این ظرفیت، از این ذخیره عظیم و از این گنج همه نشدنی منفعت گیری روحی کنند، امید اشکار کنند و خودشان را بشناسند که شنبه آرام در راستای همین اهداف نگاشته شده است.

اگر ما ننویسیم، دیگران می‌نویسند

بهداروند، نویسنده این تاثییر، در مراسم رونمایی از کتاب درمورد انگیزه خود از نگارش «شنبه آرام؟» او گفت: هر جامعه‌ای قبل نداشته باشد، آینده‌ای هم ندارد. قبل انقلاب اسلامی سرشار از فداکاری و خلاقیت و مقاومت بوده و برای این که این رشادت‌ها و قبل خوب را به فردا انتقال دهیم، باید آنها را مکتوب کنیم. اگر ما ننویسیم، دیگران می‌نویسند؛ همانطور که این اتفاق هم افتاده. برای مثالً برای حادثه عاشورا چه مقدار حریفات و افترا تشکیل شده، چون آن زمان نویسنده‌ای خوبی نبوده.

او همین طور گفت: در هشت سال جنگ نیز همین قضیه را داشتیم. دکتر فخری‌زاده دوست من می بود و یکی از افراد شاخص انقلاب. ایشان در دورانی که در سازمان سپند که سازمانی به کلی سری در دل وزارت دفاع می بود فعالیت می‌کرد، به بهانه‌های گوناگون با هم مرتبط بودیم. آخرین کاری که با ایشان داشتم، توصیف یک شهید لیزری می بود که تا امروز هم گمنام است. فخری‌زاده می‌خواست درمورد این شهید کاری انجام دهد. طی همین ماجرا از دلتنگی‌هایش به علت این که در این دنیا مانده برای من می‌او گفت تا این که به شهادتش منجر شد. روزی آقای حسین کاجی نظر کردند خوب است زندگی‌نامه دکتر فخری‌زاده انتشار شود.

مردی که خواب راحت را از چشمان نتانیاهو گرفته می بود

در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: گفتم: «محسن جان! دیر میای، بچه‌ها نگرانت هستن.» لبخندی زد و سخن از صمیم قلبش بیرون آمد؛ حرفی که زبانم را قفل زد. غیرتمند او گفت: «هر چی من زیاد تر کار کنم، نتانیاهو و ترامپ کمتر خواب راحت به چشمشون میاد، بعد اجازه بده زیاد تر کار کنم.» معنی این حرفش را وقتی پِی بردم که شهید شد؛ نتانیاهو توئیت زد و برای یهودی‌ها شنبه خوبی را آرزو کرد. از «شنبه آرام» در اسرائیل او گفت؛ از شنبه سپس از محسن فخری زاده.

جدیدترین اخبار و مهم ترین رویدادهای ۲۴ ساعته در بخش های حوادث ، اجتماعی ، سیاسی ، اقتصاد و تکنولوژی ، ورزشی ، فرهنگ وهنر ایران و سایر مناطق جهان را در مهتاب من بخوانید.

***

روایت همسر شهید از لحظه شهادت

تنم پر از ترکش حاصل از انفجار وانت می بود. درد در همه بدنم موج می‌زد؛ ولی همهٔ حواسم پیش محسن می بود. محسن را در بغل گرفته بودم؛ خون از کمرش جاری شده و کف آسفالت پهن شده می بود. صحنهٔ کربلا می بود. پای برهنه بودم و التماس می‌کردم فردی به فریاد ما برسد.

حامد اصغری، محافظ مهم محسن، تیرخورده می بود و روی زمین افتاده می بود. دوروبرم فردی نبوده است. «خدایا! من با این غربت چه کنم؟ خدایا! به غریبی دختر علی، به غریبی من رحم کن.» ناراحتی قلبی‌ام که سی سال با من همراه می بود، تشدید شده می بود. هر لحظه حس می‌کردم الان قلبم از حرکت می‌ایستد. بوی خون و دود و باروت، همه منطقه را برداشته می بود. حس عطش می‌کردم. سرم داشت از شدت درد منفجر می‌شد. تنها فریاد می‌زدم: «ای دختر علی! دستم به دامنت، به دادم برس!» هیچ‌زمان این‌طور غریبی نکشیده بودم؛ انگار صحنهٔ کربلا می بود که داشتم در کنار خیمه‌های نیم‌سوخته با دختران پابرهنه فریاد می‌زدم.

می‌دانستم حامد در حوالی ویلای آبسرد است. از لیست تماس‌ها بلافاصله شماره‌اش را گرفتم و بی‌مقدمه گفتم: «مادر! به فریادمون برس!» حامد دستپاچه شده می بود، نمی‌دانست چه شده و پشت سر هم می‌سوال کرد: «مادر! آروم باش! بگو چی شده؟ کجایید؟»

-ما توی جاده‌ایم، سر آبسرد. به دادمون برس، پدرت رو زدن.

سپس از او هم به مهدی زنگ زدم و ماجرا را برایش تعریف کردم. به او سپردم هانی را هم خبردار کند و خودشان را سریعتر برسانند. دقایقی نگذشت که حامد و همسرش مرجان از راه رسیدند. حامد هنگامی دید پدرش در بغل من است، صدا زد: «بابا زنده‌ست؟!»

-نمی‌دونم، بدنش گرمه.

‌-سخن میزنه؟

‌-نه، اصلاً. ساکته.

زندگی ما چه مقدار سریع همه شد.۳۰-۴۰ سال که همراه یک مرد باشی، زمان بسیاری نیست؛ همانند برق‌وباد گذشت و اکنون همه هستی و داروندارم را دارم یکجا از دست می‌دهم. اصلا این قرار ما نبوده است که او تنها برود. هر بار هرجا که می‌رفت، همراهش بودم؛ اصلا بدون من هیچ‌جا نمی‌رفت؛ مگر جاهایی که از لحاظ امنیتی می‌بایست تنها می‌رفت و فردی خبر نداشت.

یک هفته پیش می بود که ظهر از تهران راهی شمال شدیم و شب به بهشهر رسیدیم. مزار پدر و مادرم در امامزاده محمد (علیه‌السلام) می بود. دلم می‌خواست برویم سر مزارشان که محسن او گفت: «هوا تاریکه، از همین جا فاتحه بخونیم.»

رستم‌کلا منطقه خانوادهٔ پدری‌ام است؛ روستایی در دل مازندران. گاه‌بعضی اوقات برای تجدید روحیه بار سفر می‌بستیم و راهی آنجا می‌شدیم. آنجا محسن فارغ از جلسه، سخنرانی، مشاوره و… تماما برای خانواده می بود و ما به‌راحتی از بودن در کنارش لذت می‌بردیم. هر روز صبح در هوایی دل‌چسب دور هم جمع می‌شدیم و صبحانه می‌خوردیم. محسن می‌او گفت: «این محیط آروم و ساکت کجا و تهران کجا؟»

با این که ناشناس می‌رفتیم، محافظ‌هایش با همه وجود منطقه را رصد می‌کردند تا مشکلی پیش نیاید. همیشه گفتم و می‌گویم، من شرمندهٔ تیم حفاظت او هستم. برای نگهداری و نگه داری محسن، از جان و دل مایه می‌گذاشتند. چه مقدار محسن آن‌ها را دوست داشت! هنگامی هم هانی همراهمان می‌آمد،‌ خیالشان راحت‌تر می‌شد. می‌انها گفتند: «تا هنگامی هانی توی خونه و ماشین کنار شما است،‌ ما کمتر دلواپس میشیم.» راست می‌انها گفتند.

هانی خودش یک محافظ همه‌عیار می بود. در خانه که می بود، درست اتاق روبه‌روی اتاق ما می‌خوابید و حتی شب‌ها هم اگر چیز مشکوکی حس می‌کرد،‌ سریعتر از همه بیدار می‌شد. برای محافظت از پدرش، در را قفل می‌کرد و خودش می‌رفت سرک می‌کشید ببیند چه خبر است.»

***

حامد و محافظ‌ها، سریع پیکر غرق خون محسن را بردند. اولین جایی که می‌شد او را رساند، درمانگاه آبسرد می بود. همه گریه می‎کردند و نمی‌دانستند چه باید بکنند. همه وجودم شده می بود دل‌شوره؛ سراسیمه دنبالشان می‌دویدم. در همان دویدن‌ها، از سوزش کف پایم تازه فهمید شدم کفش ندارم. مرجان که دستم را گرفته می بود و حواسش حواسش می بود زمین نیفتم، فوراً کفشش را درآورد و داد به من.

هنگامی داخل اورژانس درمانگاه شدیم، پزشک‌ها و پرستارها که نمی‌دانستند چه فردی را آورده‌اند، به سراغمان آمدند. تیرها به کمر محسن خورده می بود و نخاع او را قطع کرده می بود. از شکل کمرش معلوم می بود چه اتفاقی برایش رخ داده. کنارش ایستادم. فریاد می زدم: «به دادمون برسید! خونریزی شدید داره؛ تیرها به کمرش خورده.»

فخر ایران

شهید دکتر محسن فخری‌زاده رئیس سازمان پژوهش و نوآوری وزارت دفاع بعد از سال‌ها مجاهدت و تلاش در اوج گمنامی در ۶۳ سالگی مقصد دعوا قرار گرفت و دلیلش را می‌توان در این جمله شهید فهمید که به همسرش می‌او گفت: «هر چه من زیاد تر کار کنم، نتانیاهو کمتر خواب راحت به چشمش میاد».

کتاب , شهید فخری زاده , رژیم صهیونیستی (اسرائیل) , دونالد ترامپ ,

هر قدر او برای مردم ناشناخته می بود اما دشمنان ایران بویژه آمریکایی‌ها و اسرائیلی‌ها خوب او و تأثیراتش در پیشبرد اهداف نظام جمهوری اسلامی را می‌شناختند. به همین علت می بود که بیشتر از ۲۰ سال نامش در لیست ترور قرار گرفته می بود و سال‌ها مقصد شماره یک صهیونیست‌ها به حساب می‌آمد.

این آگاهی آنها به حدی می بود که فخری‌زاده را یکی از ۵ شخصیت ایرانی در فهرست ۵۰۰ نفره قدرتمندترین افراد جهان در نشریه آمریکایی فارن پالیسی ذکر کرده بودند. محسن فخری‌زاده اصالتاً اهل اردستان استان اصفهان اما متولد و بزرگ شده قم می بود که سال ۱۳۳۶ چشم به جهان گشود و همزمان با تحصیل، با خاندان پهلوی نیز به مبارزه پرداخت و بعد از کسب دیپلم ریاضی فیزیک، سال ۱۳۶۶ مدرک کارشناسی خود را در رشته فیزیک، از دانشگاه شهید بهشتی تهران دریافت کرد.

در دوران دفاع ‌مقدس نیز وی از نخستین افرادی می بود که با شهید محمد بروجردی در قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع) همکاری می‌کرد و سپس از جنگ در سال ۱۳۷۲ دوره کارشناسی ارشد مهندسی هسته‌ای را در دانشگاه صنعتی اصفهان به آخر رساند و سال ۱۳۹۶ موفق به دریافت درجه دکترا از دانشگاه صنعتی امیرکبیر شد.

شهید فخری‌زاده به شدت مدارج علمی را طی می‌کرد و سال ۱۳۷۶ عضو هیات علمی دانشکده فیزیک دانشگاه امام حسین(ع) و بعد از آن رئیس پردیس دانشگاه صنعتی مالک اشتر شد. روحیه این شهید بزرگوار به طوری می بود که سال ۱۳۸۹ سازمان پژوهش و نوآوری دفاعی را در وزارت دفاع و حمایتنیروهای مسلح تاسیس کرد و ریاست آن را برعهده گرفت.

مجاهدت‌ها و کوششهای علمی ماندگار این دانشمند بزرگ، در جهت پیشرفت و تشکیل قوت در سرزمین همراه با نوآوری‌هایی می بود که جهت شد سال ۱۳۹۶ نشان درجه ۲ خدمت و سال ۱۳۹۸ نشان پژوهشگر ماندگار و بالاخره نشان درجه یک نصر را از دست فرمانده معزز کل قوا حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای دریافت کند.

چهره‌ علمی برجسته در کار

رهبر معظم انقلاب در دیدارهای گوناگون از این شهید گرامی یاد کرده و او را «چهره‌ علمی برجسته در کار» و «بسیجی صحنه علمی» توصیف کرده‌اند:

ملزوم می‌دانم به مناسبت چهلمین روز شهادت شهید فخری‌زاده (رضوان الله تعالی علیه) یاد ایشان را هم گرامی بدارم؛ شهید عالی‌قدری می بود، شخصیّت بزرگی می بود. ما دو چهره‌ی بزرگ علمی را در این اواخر از دست دادیم: یکی شهید فخری‌زاده می بود، یکی جناب آقای آیت‌الله مصباح می بود؛ هر دوی اینها چهره‌های علمی برجسته‌ای بودند، هر کدام در منطقه‌ی خودشان و کار خودشان، و از هر دو هم میراثهای ارزشمندی در دستگاهی که تحت نظرشان می بود باقی مانده که بایستی با قوّت ان‌شاءالله و به بهترین وجهی ادامه اشکار کند. (سخنرانی تلویزیونی رهبر انقلاب در سالروز قیام ۱۹ دی و مقارن با چهلمین روز شهادت شهید فخری‌زاده ۱۹/۱۰/۱۳۹۹)

انتهای مطلب/

دسته بندی مطالب
اخبار کسب وکارها

خبرهای ورزشی

خبرهای اقتصادی

اخبار فرهنگی

اخبار تکنولوژی

اخبار پزشکی

[ad_2]